تبليغاتX
صفای وجودم دوستت دارم
صفای وجودم دوستت دارم

بهار

 

و بهار از راه می رسد...مثل ِ...مثل هیچ...

 

و من خوشحالم...از حضور تو...

 

بهار می آید..همین جا پشت در نشسته..و من مدام می روم و در را برایش باز می کنم

 

و او مدام می گوید کمی دیگر صبر کن...!

 

چقدر دلم تنگ شده بود...برای همه چیز...برای این روزها...

 

برای عید...برای خورشید...برای تو...

 

و دوباره تقویم از یک می آغازد..و من با همه ی نگاهم این یک را جشن می گیرم..

 

مبادا که باز بهار برود و من در حسرت شادی قاصدک ها  به سیاهی روم...

 

نمی گذارم که باز دلم زمستان شود...تو هم اینجا باش...!

 

 

      

 

 

عزيزم سال نو را پيشاپيش تبريك ميگم اميدوارم هيچگاه بهار با تو بودنم به خزان تبديل نشود

سيب دلت هميشه سرخ، آبي روحت هميشه زلال، گل وجودت هميشه شاداب

و خورشيد زندگيت هميشه تابان باد




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 28 اسفند1386ساعت توسط :: یک عاشق ::

              

 

تو را همچون گوهري در صدف يافتم و تا ابديت از تو محافظت خواهم كرد

 

تو را همچون زيبائي آسمان يافتم و هميشه در تو پرواز خواهم كرد

 

تو را همچون دريا يافتم و هميشه در تو خواهم بود

 

زيرا تنها معبود و هستي و عشقم تو هستي

 

هميشه زنده باش كه از زنده بودم تو من نيز زنده خواهم بود

 

هميشه شاد باش كه از شاديت دل من نيز شاد خواهد بود

 

هميشه با محبت باش چون محبتت نيازم خواهد بود

 

دوست دارم . . . خوبم ، بهتر از تو هرگز نديده ام و نخواهم ديد تا ابديت

 

دوستت دارم و هميشه دوستت خواهم داشت تا ابديت

 

           

تو خود لحظه عشقي ، يه والنتاين تا هميشه

 

با تو هر نفس دل من ، مثل آينه مي درخشه

 

تو غزل غزل بهونه ، واسه شعر بي اجازه

 

تو هواي شرجي دل ، معني هواي تازه

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت توسط :: یک عاشق ::

بعد از اولین نگاهت ...


من در شهر چشمانت گم شدم ...


کوچه های شهر بوی آسمان می داد ...


روی بام خانه ها لانه کرده بود ،،، فریاد ....


بعد از اولین نگاهت ...


خاطره هایم جان تازه ای گرفتند ...


و من با لحظه هایم همدم ناقوس شب شدیم ...


بعد از اولین نگاهت ...


دیوانگان مرا به سخره گرفتند ...


و هیچکس نمیدانست عطر نگاه تو آوارگی دارد ...


میدانم دستان کوچکم


نمی توانند آغوش گرمی برای دلتنگیهات باشند ...


اما بدان در جنگ با گريه ها ....


طلایه دار سپاه تو منم ...


بدون نگاهت عشق را نمیفهمم ...

 

و نفس کشیدن اجباریست ...


بعد از اولین نگاهت ...

 

احساسم بال در آورد ....


و به سوی شهر چشمانت پر کشید ...

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 23 دی1386ساعت توسط :: یک عاشق ::

مرا به تنهایی نسپار که در پس آن تنها تر نخواهم شد .

 

دوست داشتنی ترین طعم زندگیم برای تو مینویسم

 

برای همین تویی که پاسخ یکی از سوالات امروزت این است که : من برای از تو نگفتن هنوز جوانم!

 

من چگونه از تو دور شوم ؟؟؟ تویی که آرام و بی صدا در دلم لانه کردی و حالا معصومانه به من نگاه می کنی ؟

 

تویی که تمام ذهنم را با یادت آغشته کرده ای ؟

 

نگاه تو آسودگی ست و آرامشی که مرا در یاد تو تسخیر می کند .

 

میدانی ! کاش میشد زیر بارانی که در دلم می بارید قدم می زدی و من فرصتی می یافتم تا حضورت را مرور کنم .

 

افسوس ..... تو نمی دانی اینجا پر از تکرار نام توست ....انگار اشیاء نام تو را زمزمه میکنند .

 

کاش میتوانستم صراحتم را در صداقت عجین کنم و بگویم دلم برایت تنگ است .   

 

عزیز غزلهای ننوشته ام  خودت بگو ...... تویی که سوژه و هدف زندگی ام شدی .....چه بنویسم در  این غروب بدرنگ ...... بی تو ؟؟؟؟

 

تو اولین و تنها کسی بودی که انگشتان احساسم را لمس کردی و بوسیدی و گفتی

 

تمام لبخند هایمان را به می بوسه غسل می دهی

 

و من دعا میکنم هرگز  رد پایمان از ساحل نگاه همدیگر محو نشود .

 

عزیزکم :مرا به تنهایی نسپار که در پس آن تنها تر نخواهم شد

 

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 11 آذر1386ساعت توسط :: یک عاشق ::

           

 

يه سال پيش همچين روزي تصميم گرفتم وبلاگ بسازم 

 

یه وبلاگ عاشقونه که همش از عشق بگم و امید و آرزو

 

فقط و فقط برای تو

 

تو که بهترینی

 

بنويسم حرفهام رو ، حرفهايي رو كه شايد نتونم رو در رو بهت بگم

 

به اميدي كه يه روز بيای و بخونیشون

 

اون روز خيلي طول نكشيد و انتظارم بر آورده شد

 

عزيزم خودت ميدوني كه خيلي دوست دارم خيلييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي

 

مي نويسم ، اينقدر مي نويسم تا يه روز با همديگه ادامه بديم و بنويسيم

 

به اميد آن روز و به اميد برآورده شدن آرزوهامون

 

  

 

دلم برات تنگ شده...

 

اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم...

 

به فاصله ها فكر نميكنم ......

 

ميدوني چرا؟؟

 

آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....

 

هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....

 

رد احساست روي دلم جا مونده ...

 

ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........

 

چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......

 

حالا چطور بگم تنهام؟؟

 

آره! خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....

 

ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....

 

آخه...تو ، توي قلب مني...

 

آره! تو قلب من....

 

براي همينه كه هميشه با مني...

 

براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...

 

براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...

 

آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...

 

هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...

 

دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....

 

دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت

 

صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيزميرسم.....

 

به عشق و به تو.....

 

آره...به تو....

 

اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...

 

اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....

 

اونوقت ديگه تنها نيستم

 

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 8 آبان1386ساعت توسط :: یک عاشق ::

من با تو سخن مي گويم . . . . .  رساتر از هميشه

 و تو حرفهايم را مي شنوي . . . . .   روشن تر از هر روز

 بگذار از عشق سخن نگويم

 بگذار وسعتش را در حصار كلمات محدود نكنم

 چرا كه من عشق را با كلام در نيافتم

 براي من عشق نه كلام است ، نه صوت و صدا

 چيزي است وسيع تر از همه اينها

 وسيع است و با نجابت . . . . .  مانند دلت

 با شكوه است و پر رمز و راز . . . . .  همانند چشمانت

 عميق است و پر از صداقت . . . . .  همانند انديشه هايت

 بگذار دريا بداند رقيبي دارد به زلالي قلبت و به ژرفناكي نگاهت

 و گفتي كه معناي عشق در انتظار است و در فاصله ها !

 و من تمام اين فاصله ها را با صبر و انتظار به تماشا نشسته ام !

 چه رازيست در اين فاصله . . . . .  نمي دانم

 كه هر چه ميگذرد مرا شيداتر مي كند . . .

 و من . . . . .   شيدا مي مانم

 بگذار از عشق سخن نگويم

 بگذار وسعتش را در حصار كلمات محدود نكنم !!!

  

 

 

تو را در آغوش گرفتم ، چشم در چشمت شدم

 

موهايت را نوازش كردم

 

حرف زديم

 

برايم گفتي از گذشته . . . از تنهايي . . . از بي كسي . . .

 

 از آينده . . . از آرزو. . .

 

از . . .

 

گفتي . . .

 

گفتم . . .

 

از هر چه دوست داشتي

 

لحظات مثل هميشه كند نمي رفت !

 

 

باز زندگي برايم شيرين شد

 

رنگ تازه گرفت

 

لحظاتم را با دنيا عوض نمي كردم . . .

 

تا اينكه . . .

 

در حاليكه چشمانم را گشودم  ، زانوهايم در آغوشم بود . . .

 

نگاه كردم

 

تنها سكوت ياريم ميكرد

 

چقدر هوا سرد بود

 

صداي اذان مي آمد

 

زانوهايم را كشودم

 

ايستادم و براي تو و چشمانت دست به دعا بردم . . .

 

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 24 مهر1386ساعت توسط :: یک عاشق ::

 لبخند بزن، غوغا کن، صدايت مرا به پرواز وا مي دارد.  

نگاهم کن، برق چشمان زيبايت نوازشم مي کند،  

من نيز روزي براي تو سرخ خواهم شد، من غرق خنده، گرم خواهم شد.  

وجودت را احساس مي کنم، تو را هميشه مي توان حس کرد ، من گرم خواهم شد.  

من برايت خواهم ماند تا لبخندهايت را پاسخ گويم.  

من سبز خواهم شد تا تو شادابيت را هميشه لمس کني،  

من سرخ خواهم شد. تو را از شوق  لبريز  خواهم  کرد .   

وقتي که صدايت مي کنم و تو  در  دل  پاسخ  مي گويي ،  جان دوباره مي گيرم . 

وقتي که صدايم مي کني شوق ديدار، زبان از من برمي گيرد و من سرخ مي شوم.  

از من سخن مگو، با من سخن بگو، با من از من سخن بگو.  

بگو که صداي تپش هاي اين قلب سرخ را هميشه مي شناسي.   

بگو که سرخيم را ستايش مي کني، 

 من سرخ خواهم شد.  

من از نيم نگاه سوزاننده ي تو زير برق آفتاب، از تمامي گرميت در سردي زمستان، سرخ خواهم شد 

لحظه ي جدايي را نمي شناسم ، خداحافظي را  معنا  نخواهم  کرد . 

سيب سرخي  به تو خواهم  داد  و دانه ي اناري  

دانه ي انارم به تو جان خواهد داد و سيب سرخم به تو محبت.  

سيب سرخ، سرخ خواهد ماند و من سرخ خواهم شد.  

من سيلي عشق تو را چشيده ام و درد محبتت را کشيده ام. 

 شکل آن را نمي دانم، تنها مي دانم که آن نيز سرخ  است  و روزي که اين  رگ هاي خون  در  وجودم 

فوران  کنند، من  سرخ  خواهم  شد 

و من  از  هميشه  تا  هميشه سرخ خواهم ماند

           

         

سكوت غمبارشب را باگريه هايم شكستم

 

شكستم تا بتوانم اسودگي ام را بازيابم

 

 آهي كشيدم  و خواستم سخني بگويم با تو ، ولي نتوانستم

 

بغض گلويم را فشرده بود

 

گويا حرفهايم را ميشنيدي

 

بازبان بي زباني خواسته اي گفتم  

 

يارا چه كنم اين راه نه چندان بسيط را برهنه پاي چگونه طي كنم

 

آخر همراهي ات را از من دريغ مدار كه حيرانم در خط زندگي

 

آخر چه كنم چه طور باشم، لبانم از فرط تشنگي آب زلال حقيقت به سخن گشوده نميشود

 

 باچشمانم اعتراف به خستگي دارم

 

كاش نگاهم را دوباره بنگري وبيني تا نظاره ام كني  برق چشمانم پرفروغ ميشود

 

 ازتپش قلبم چه گويم خودت بهتر ميداني حال مرا در لحظه هاي انتظار

 

كاش سرانجام سايه سبزنامت بر سرم گسترده شود اي تنهاترين مونس من  

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 27 شهریور1386ساعت توسط :: یک عاشق ::

 

عاشقان عيدتان مباركباد

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 6 شهریور1386ساعت توسط :: یک عاشق ::

 

با اينکه تنها موندی و هيچکسی و نداری


عزيز من غصه نخور وقتی خدا رو داری


عزيز من گريه نکن فدای قلب تنگت


حيفه که بارونی باشه اون چشمای قشنگت


خسته نشو؛خسته نشو از اين روزای خسته


من که اين و خوب می دونم چقدر دلت شکسته


بزار تا دنیا بدونه این تویی که نباختی


با او همه در به دری روز و شبا رو ساختی


بزار تا دنیا بدونه هنوز دلت جوونه


عزیز م من خسته نشو از دست این زمونه


يه روزي از همين روزا غصه و غم می ميره


اين روزگار بی وفا به دست تو اسيره

يه روزی هم صدا ميشی با نغمه های تازه

 

ترانه هات عوض ميشه..اگه بدی اجازه


خسته نشو؛خسته نشو از اين روزای خسته


 در به دری تموم ميشه..پس ديگه گريه بسته

 

 

                                          

 

 

طاقت ندارم آخه من تورو پريشون ببينم!