بهار
و بهار از راه می رسد...مثل ِ...مثل هیچ...
و من خوشحالم...از حضور تو...
بهار می آید..همین جا پشت در نشسته..و من مدام می روم و در را برایش باز می کنم
و او مدام می گوید کمی دیگر صبر کن...!
چقدر دلم تنگ شده بود...برای همه چیز...برای این روزها...
برای عید...برای خورشید...برای تو...
و دوباره تقویم از یک می آغازد..و من با همه ی نگاهم این یک را جشن می گیرم..
مبادا که باز بهار برود و من در حسرت شادی قاصدک ها به سیاهی روم...
نمی گذارم که باز دلم زمستان شود...تو هم اینجا باش...!
عزيزم سال نو را پيشاپيش تبريك ميگم اميدوارم هيچگاه بهار با تو بودنم به خزان تبديل نشود
سيب دلت هميشه سرخ، آبي روحت هميشه زلال، گل وجودت هميشه شاداب
و خورشيد زندگيت هميشه تابان باد
